متن مرتبط با «کتاب» در سایت نوشته شده است

کتابفروشی تسخیر شده

  • نیلوبلاگ

    این کتابفروشی با کتابفروشی های دیگه ای که دیده بود خیلی فرق داشت. دو دهنه مغازه یکی می شدن، بعد دو طبقه می شد. طبقه پایین که سقفش کوتاه بود قفسه بندی های کوچک داشت و طبقه بالا که سقف بلندی داشت تا خود سقف قفسه بندی شده بود و پر از کتاب بود. طوری که صاب مغازه وقتی می خواست از طبقه های بالا کتاب برداره از یه نردبون چرخشی استفاده می کرد. سالها بود هوای تازه ای وارد این کتابخانه نشده بود. همه جا بوی کاغذ کاهی، چرم و تنباکو می داد. روی ستون کنار قفسه ها یه تابلو نصب شده بود که روش نوشته بود:اینجا توس...

    ادامه مطلب
  • کتاب فروشی

  • نیلوبلاگ

    محیط کتابفروشی گرم و باحال بود. یه میز قدیمی اون جلو گذاشته بودن و نورپردازی زرد رنگ همه جا دیده می شد. بالای هر لامپ یه آباژور سبز گذاشته بودن و زیر هر لامپ توتون سوخته شده ریخته بود. یه کم که جلوتر می رفتی می دیدی فضای کتابخونه تاریکتر می شه و دیگه خبری از لامپ های روی دیوار نیست. فقط یه لامپ بالای میز و صندلی ها روشن بود. همین. در قسمت "مقاله ها" یه آقای سن بالای محترم نشسته بود و داشت کتاب می خوند. در چهره ش رضایت و شادی موج می زد اما اطراف توتون سوخته روی زمین نریخته بود. پس می شد نتیجه گرف...

    ادامه مطلب
  • داستان کتاب فروشی تسخیر شده

  • نیلوبلاگ

    همچنان داشت اطراف رو نگاه می کرد تا صاب مغازه رو پیدا کنه. یهو چشمش افتاد به یه گوی سفید درخشان. یه چیزی شبیه یه تخم مرغ بزرگ. دور اون گوی درخشان رو هاله ای از دود توتون گرفته بود. جلوتر که اومد دید این کله کچل صاب مغازه س. صاب مغازه چشمهای ریز ولی نگاه خیلی هوشمندانه ای داشت. روی یه صندلی راحت گوشه مغازه نشسته بود. جلوش یه میز بزرگ بود که روش پر از کتاب و روزنامه بود. و البته یه عالمه تنباکو. یه ماشین تحریر هم بود که زیر کلی دستنوشته دفن شده بود. صاب مغازه داشت پیپ می کشید و یه کتاب درباره آشپز...

    ادامه مطلب