همچنان داشت اطراف رو نگاه می کرد تا صاب مغازه رو پیدا کنه. یهو چشمش افتاد به یه گوی سفید درخشان. یه چیزی شبیه یه تخم مرغ بزرگ. دور اون گوی درخشان رو هاله ای از دود توتون گرفته بود. جلوتر که اومد دید این کله کچل صاب مغازه س.
صاب مغازه چشمهای ریز ولی نگاه خیلی هوشمندانه ای داشت. روی یه صندلی راحت گوشه مغازه نشسته بود. جلوش یه میز بزرگ بود که روش پر از کتاب و روزنامه بود. و البته یه عالمه تنباکو. یه ماشین تحریر هم بود که زیر کلی دستنوشته دفن شده بود. صاب مغازه داشت پیپ می کشید و یه کتاب درباره آشپزی می خوند.
"معذرت می خوام جناب. صاب مغازه شمایی؟"
صاب مغازه برگشت و یه نگاهی بهش انداخت. چشمهای آبی، ریش قرمز، صورت گرد، کت شلوار آبی کهنه پوشیده بود ولی کفشهای چرمی شکلاتیش برق می زد. بدنش رو فرم بود. حداقل شیکم نداشت. برای مردی در اون سن و سال و با قد متوسط، خوب بود.
...ما را در سایت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 82