سفرنامه بی نشان گرجستان - تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 6:54
چن وفت پبش جاتون خالی یه سفری رفتیم تفلیس. چه شهر زیبایی بود. چه آرامشی. چه کشوری. تو جاده بودیم به سمت یکی از شهرهای فرعی گرجستان که دوستم به راننده گفت بزن کنار. جلوی یه رستوران بین راهی. به نظرمون جای خاصی نمی اومد. با تعجب به دوستم نگاه کردم آخه اون سالی یه بار رو حتما می آد گرجستان ارمنستان. از...
ماگ قرمز - تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 6:54
می گن دلبستگی زن به شوهرش رو می شه از خونه زندگیش فهمید. براتون نگم از خونه زندگی یکی از دوستام. وارد خونه ش که می شی یه آشپزخونه شیک و منظم داره که تم ش رنگ چوبه. یه ساید بای ساید بزرگ استیل آمریکایی گذاشته کنار آشپزخونه. رو در ساید بای ساید کلی یادداشت برنامه غذایی هفته و عکسهای سفر اروپا رو زدن. ...
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد - تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 6:54
چهل و پنج ساله شدم. همیشه تنها بودم. از سر تنهایی اونقدر کتاب خوندم تا دکتر شدم. بعضی ها اینجوری هستن هر کاری کنن انگار طبیعت، آفرینش، خدا یا هر چیز دیگه ای که اسمش هست قسم خورده تنهایی سهمت باشه از زندگی. زندگی مجردی و تک و تنها بد هم نیست. فقط نگران سالهای پیری هستم. که قطعا اونهم به تخمی ترین شکل...
سفر یک روزه به تهران - تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 6:54
کارم افتاده بود تهران یه سر رفتم. آسفالت صاف و تمیز. هر از گاهی یه بامپر گذاشته بودن برای اینکه طرف یادش باشه تو خاورمیانه داره زندگی می کنه. همینطور که از رانندگی در خیابونهای صاف و آسفالت آیینه ای تهران لذت می بردم یاد خیابونهای کرج و فردیس افتادم. خیابونها به جاده نظامی بیشتر شباهت دارن تا خیابون...
سر و صدای باشگاه زنونه هر روز صبح تا غروب - تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 6:54
واقعا نمی دونم رو چه حسابی شهرداری ، تربیت بدنی یا هر سازمان مزخرف دیگه تو فردیس اجازه تاسیس باشگاه ایروبیک تو طبقه های بالای ساختمون رو داده. روز اول گفتن اینجا قراره باشگاه یوگا بشه. در سکوت می شینیم به انتهای آفرینش تفکر می کنیم. هر روز از 8 صبح تا 8 شب همسایه ها از سر و صدای آهنگ های الکترونیکی ...
قدرت واژه ها - تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 6:54
پکر بودم. دراز کش تو تختم، یه سر رفتم اینستا. تو اکسپلورر یه آهنگ قبل انقلاب شنیدم از بهاره و سهیل. چه واژه های ملایم و زیبایی توی آهنگ بود. می دونم عشق تو پاک و صادقانه س خوندنت باعث لطف این ترانه س یاد آهنگی که دیشب تو باشگاه پخش کردن افتادم. یارو هر چی فحش خار مادر و ساییدگی بلد بود در قالب رپ می...
نگهبانی پای دیوار - تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 6:54
شنیدم به سربازها دارن حقوق خوب می دن. بعد از تموم شدن ارشد و قبول نشدن در دکترا به اجبار رفتم سربازی. دو سال اتلاف عمر. پای یه دیوار نگهبانی می دادیم که نه اونطرفش خبری بود نه اینطرفش. سگ هم پای اون دیوار نمی شاشید. افتادم توی یه یگان که فرمانده ش به ظالم بودن معروف بود. همون روز اول گفت گوشی ش رو ب...
دعوا سر جا پارک - تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 6:54
چند وقت پیش بعد از اتمام تایم کاری ، تو شرکت بودم که شنیدم صدای داد و بیداد مدیر عاملمون که یک بانوی محترم هست از خیابون شنیده می شد. رفتم دیدم مشاور املاک ساختمون بغلی ماشین ش رو پشت ماشین مدیر عامل ما پارک کرده بهش اجازه خروج نمی ده. حرفش هم اینه که برای چی جلوی مغازه من پارک کردی.در واقع خیابون ر...
الهام گرفتن از زدن پشم گوسفند - تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 6:54
یه مدته با اتوبوس می رم سر ایش. یعنی سر کار. بعضی راننده های اتوبوس شهری که جاده ملارد رو می رن پایین، اخلاقشون سه نقطه س. کم توشون آدم حسابی پیدا می شه. جدا از برخورد بد با مسافر، یه اخلاق مشترکی که دارن، البته می گم بعضی هاشون، اینه که قبل اینکه اتوبوس توقف کامل کنه به مسافر می گن پیاده شو. وقتی م...
کتابفروشی تسخیر شده - تاریخ: 1401/10/7 ساعت: 12:15
این کتابفروشی با کتابفروشی های دیگه ای که دیده بود خیلی فرق داشت. دو دهنه مغازه یکی می شدن، بعد دو طبقه می شد. طبقه پایین که سقفش کوتاه بود قفسه بندی های کوچک داشت و طبقه بالا که سقف بلندی داشت تا خود سقف قفسه بندی شده بود و پر از کتاب بود. طوری که صاب مغازه وقتی می خواست از طبقه های بالا کتاب بردار...
کتاب فروشی - تاریخ: 1401/10/7 ساعت: 12:15
محیط کتابفروشی گرم و باحال بود. یه میز قدیمی اون جلو گذاشته بودن و نورپردازی زرد رنگ همه جا دیده می شد. بالای هر لامپ یه آباژور سبز گذاشته بودن و زیر هر لامپ توتون سوخته شده ریخته بود. یه کم که جلوتر می رفتی می دیدی فضای کتابخونه تاریکتر می شه و دیگه خبری از لامپ های روی دیوار نیست. فقط یه لامپ بالا...
داستان کتاب فروشی تسخیر شده - تاریخ: 1401/10/7 ساعت: 12:15
همچنان داشت اطراف رو نگاه می کرد تا صاب مغازه رو پیدا کنه. یهو چشمش افتاد به یه گوی سفید درخشان. یه چیزی شبیه یه تخم مرغ بزرگ. دور اون گوی درخشان رو هاله ای از دود توتون گرفته بود. جلوتر که اومد دید این کله کچل صاب مغازه س. صاب مغازه چشمهای ریز ولی نگاه خیلی هوشمندانه ای داشت. روی یه صندلی راحت گوشه...