خرید بک لینک

چن وفت پبش جاتون خالی یه سفری رفتیم تفلیس. چه شهر زیبایی بود. چه آرامشی. چه کشوری.

تو جاده بودیم به سمت یکی از شهرهای فرعی گرجستان که دوستم به راننده گفت بزن کنار. جلوی یه رستوران بین راهی. به نظرمون جای خاصی نمی اومد. با تعجب به دوستم نگاه کردم آخه اون سالی یه بار رو حتما می آد گرجستان ارمنستان. از نگاهش فهمیدم باید اینجا جای خفنی باشه. دنبالش از ون پیاده شدیم و رفتیم به سمت رستوران.

وارد که شدیم ساچ عه واو!

شگفتا. هاج و واج اطراف و همدیگه رو نگاه می کردیم. رستوران پنجره های بزرگ به عرض چهار متر و ارتفاع سه متر داشت که بالای پنجره ها طاق ضربی بود. پنجره ها کامل باز بودن. در حیرت و حسرت ویو اون پنجره ها مونده بودیم. همگی آرام وارد قسمت وسط رستوران شدیم. از پنجره بیرون رو نگاه می کردی کوههای سر به فلک کشیده که همگی با جنگل های سبز و درختای رنگی رنگی پوشیده شده بودن. سریع نگاهم چرخید و خوش ویو ترین پنجره رو پیدا کردم و با وحید و خسرو رفتیم نشستیم اونجا. بقیه بچه ها هم دور میزهای دیگه نشستن.

مست عطر محیط شدیم. نمی دونستم بوی خوب محیط شیک و تمیزه یا عطر خانمهای اروپایی که میز کناری نشسته بودن.

تم رستوران سفید بود. صندلی ها و رومیزی ها سفید بودن. دیوار کرم رنگ بود و بین هر دو پنجره آباژورهای مشکی بزرگ گذاشته بودن. کف موکت کرم رنگ بود و وقتی وارد رستوران می شدی از اینکه پات داره یه چیز نرم رو حس می کنه ، حس لطافت بهت دست می داد.

سه تا خانم اروپایی میز کناری نشسته بودن. یکیشون که کم سن تر بود و موهای مشکی داشت دست به سینه نشسته بود و تو فکر بود. از پنجره بیرون رو نگاه می کرد. کنارش یه خانم بلوند نشسته بود. خانم زیبایی نبود ولی تا دلت بخواد شیک بود. رو به رو هم یه خانم با موهای تیره که کمی چاق بود. زیاد فود نمی خوردن و فقت با همدیگه حرف می زدن.

وحید بچه خوش سلیقه ای بود. زودی یه لیوان آب پرتقال سفارش داد و گذاشت روی میزش باشه. رنگ زرد آب پرتقال به میز ما زیبایی خاصی بخشیده بود.

کم کم رستوران پشت سر ما شلوغ شد. همینطوری بلوند اروپایی بود که می اومد تو رستوران. غذامون رو خوردیم و از رستوران زدیم بیرون. لبخند رضایت از لبهای وحید نمی افتاد.

سوار ون شدیم و زدیم به جاده. جاده نگم براتون مث شمال ایران تو پنجاه سال پیش. با صفا و بکر.

ارتفاع کوههای اطراف به شش هزار متر می رسید. البته اون کوهها متعلق به روسیه بودن و ما نزدیک مرز بودیم.

چن روز گشتیم و برگشتیم تو هتلمون تو تفلیس. روم من از روم بچه ها کلا جدا و یه سمت دیگه هتل بود. اومدیم با بچه ها بریم یه سس چرخ تو شهرشون بزنیم یهو دیدم از ته کوچه بن بست صدا می آد. رفتم یه سر و گوشی آب بدم دیدم استخر عمومیه!

به خسرو گفتم. زد زیر خنده. گفت صداشو در نیار که ایرانی جماعت اینجا رو پیدا کنه ، آبروریزی می کنن. دم غروب بچه ها رو بپیچونیم دو تایی بریم.

تا غروب دل تو دلم نبود. حاجی استخر. بعد خستگی اونهمه پیاده روی.

غروب شد. زنگ زدم خسرو که آماده م مایو و حوله برداشتم، بریم. زیاد تمایلی نداشت ولی دیگه حرف زده بود. رفتیم . مامور جلوی استخر اول ما رو نگه داشت. به چند نفر زنگ زد ، خسرو هم کمی روسی بلد بود باهاش حرف زد، بالاخره رفتیم داخل. تو رختکن لباس عوض کردیم و دوش گرفتیم و وارد استخر شدیم. مث استخرهای خودمون بود با این تفاوت که پری دریایی هم داشت.

سعی کردم خیلی عادی رفتار کنم و زیاد میخ ملت نشم. چند تا طول شنا کردم و بعد رفتیم سونا بخار. وارد سونا که شدیم چهار "نفر" توش بودن. دو تاشون بنفش پوشیده بودن، یکیشون سبز، یکی شون سورمه ای. خیلی عادی بود رفتارشون. اون سورمه ای دراز کشیده بود و پاهاش رو تکیه داده بود به دیواره سونا. تند تند و بدون توجه به ما صحبت می کردن. شاید ما شبیه ایرانی ها نبودیم.

خستگی مون حسابی در رفت.

برچسب: نویسنده: مهسا صالحی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:54

صفحه بندی