شنیدم به سربازها دارن حقوق خوب می دن. بعد از تموم شدن ارشد و قبول نشدن در دکترا به اجبار رفتم سربازی.
دو سال اتلاف عمر. پای یه دیوار نگهبانی می دادیم که نه اونطرفش خبری بود نه اینطرفش. سگ هم پای اون دیوار نمی شاشید.
افتادم توی یه یگان که فرمانده ش به ظالم بودن معروف بود. همون روز اول گفت گوشی ش رو براش بزنم تو شارژ. گفتم کار شخصی ت رو خودت انجام بده. با وجود اینکه یه کورد تنومند بود ولی آماده بودم اگه حمله کرد، سرویس ش کنم.
چند هفته نذاشت برم مرخصی.
یه روز یه نامه مهم رو تو کشوی میزش قائم کرد و گیر داد به من که نامه رو گم کردی. گفت تا نامه رو پیدا نکنی خبری از مرخصی نیست. یهو چشمم افتاد به بچه های یگان پاسدار. یادم افتاد اسحله اینها همیشه پره. با خودم گفتم اگه تا آخر وقت امروز بهم مرخصی داد که هیچ و گرنه نگهبان رو خلع سلاح می کنم، با اسلحه می آم سراغ این ....
یهو گوشش خبر کرد. سریع برگه مرخصی رو پر کرد و انداخت جلوم و گفت چن روز برو.
چند هفته بعد هم رییس اداره ، حکمم رو زد برای یه پادگان دیگه. اونها آدمهای بهتری بودن. فقط گیر می دادن که صبح ها بیا فوتبال گل کوچیک بزنیم.
اون دو سال بین درس و کار فاصله انداخت. خیلی آسیب زد به زندگی م.
شبهای نگهبانی یکی آدرس سالن ماساژ بالای شهر می داد و اون یکی شماره ....
یکی هم زده بود به سرش رفته بود تو کار گربه آشپزخونه.
خلاصه بعد دو سال، با یه سقوط فرهنگی و نزاکتی صد پله ای، خدمت تموم شد.
برچسب:
نویسنده: مهسا صالحی