این
کتابفروشی با کتابفروشی های دیگه ای که دیده بود خیلی فرق داشت. دو دهنه مغازه یکی می شدن، بعد دو طبقه می شد. طبقه پایین که سقفش کوتاه بود قفسه بندی های کوچک داشت و طبقه بالا که سقف بلندی داشت تا خود سقف قفسه بندی
شده بود و پر از کتاب بود. طوری که صاب مغازه وقتی می خواست از طبقه های بالا کتاب برداره از یه نردبون چرخشی استفاده می کرد. سالها بود هوای تازه ای وارد این کتابخانه نشده بود. همه جا بوی کاغذ کاهی، چرم و تنباکو می داد. روی ستون کنار قفسه ها یه تابلو نصب شده بود که روش نوشته بود:اینجا توسط ارواح نویسندگان بزرگ تاریخ و مغزهای روشن گذشته
تسخیر شده است ما اینجا کتاب می فروشیم نه آشغال ای عشاق کتاب! به اینجا خوش اومدیداینجا هیچ کسی در گوش شما زمزمه نخواهد کردهر چقدر می خوای پیپ بکش، ولی ظرفها رو نشکون هر چقدر می خوای لای کتابها بگرد قیمتها پشت کتاب درج شده اند اگه دنبال صاب مغازه می گردی، رد توتون ها رو دنبال کن. هر جا توتون بیشتری ریخته بود، من اونجام فقط پول نقد بده کتابی که لازم داری رو حتما داریم، اما مشکل اینجاست که بیشتر شماها نمی دونین چه کتابی لازم دارین!مردم امروزه سوء تغذیه مطالعه گرفتن بذار دکتر کتاب برات نسخه بنویسه میفلین با تشکرجات
...
ادامه مطلب
ما را در سایت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 95
تاريخ: چهارشنبه
7 دی
1401 ساعت: 12:15