محیط کتابفروشی گرم و باحال بود. یه میز قدیمی اون جلو گذاشته بودن و نورپردازی زرد رنگ همه جا دیده می شد. بالای هر لامپ یه آباژور سبز گذاشته بودن و زیر هر لامپ توتون سوخته شده ریخته بود. یه کم که جلوتر می رفتی می دیدی فضای کتابخونه تاریکتر می شه و دیگه خبری از لامپ های روی دیوار نیست. فقط یه لامپ بالای میز و صندلی ها روشن بود. همین. در قسمت "مقاله ها" یه آقای سن بالای محترم نشسته بود و داشت کتاب می خوند. در چهره ش رضایت و شادی موج می زد اما اطراف توتون سوخته روی زمین نریخته بود. پس می شد نتیجه گرفت که ایشون صاب مغازه نیست. هرچقدر به ته مغازه نزدیک تر می شد، مغازه جالب تر می شد. صدای خوردن دونه های بارون به پنجره می اومد و این تنها صدایی بود که شنیده می شد. اون ته مغازه کم کم بوی توتون داشت قوی تر می شد. قفسه های پر از کتاب تا سقف در کنار هم قرار گرفته بودند. یه میز شکلاتی اونجا بود که روش کلی کاغذ کادو قرار داشت. احتمالا وقتی کتابی به فروش می رسید کتابها رو کاغذ کادو می کردن. کسی اونجا نبود.
مرد جوان با خودش فکر کرد "اینجا حتما تسخیر شده البته نه با روح مالکان گذشته اینجا بلکه با روح نویسندگان بزرگ باوفای تاریخ!"
...ما را در سایت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 95